مشاوره
alireza1121 پرسیده شده 1 سال قبل

بسم الله الرحمن الرحیم سلام حاج آقا الان که دارم این پیامو مینویسم براتون به حد غیرقابل وصفی خستم و حتی نمیدونم چرا دارم این کارو میکنم وقتی هیچ فایده ای نداره و هیچ امیدی ندارم اما شاید دارم بهتون پیام میدم بلکه اتفاق مثبتی افتاد… قبل از هرچیزی خدمتتون عرض کنم که اگه جایی توو این درد دل با کلمه ی \”من\” مواجه شدین یه وقت خدای نکرده نذارین پای تکبرو اینجور چیزی چون خودم به خوبی واقفم به هیچ و بدترین بودنم به این حتی اگه یه روزی برسه که خوب باشم بازم خیلی بدو کمم دربرابر خدای بینظیرمون… اسمم علیرضاس متولد مهر ۷۴ مشهد از همون بچگی لطف خدا شامل حالم بوده و اسمم به نیکی برده میشد راهنمایی دبیرستانمو توو مدرسه ای که تیزهوشان بود(البته من تیزهوش نبودما!لطف خدا بود) درس خوندم دانشگاه دولتی مشهد قبول شدم رشته ی مهندسی مکانیک خیلی اصرار داشتم به تهران بیام واسه دانشگاه و علی رغم اینکه با توجه به رتبه ی کنکورم میتونستم اینکارو بکنم با مخالفت خانواده رو به رو شدم شاید تک فرزند بودنم دلیل این قضیه بود… مستقل بودم از بچگی پدرومادرم اصلا لوس بار نیاوردنم!از همون بچگی زمین میخوردم نه تنها دستمو نمیگرفتن برای بلند شدن که علاوه بر اون روشونم برمیگردوندن تا خودم دستمو بگیرم به زانومو بلند شم واسه همین نمیشه گفت تک فرزند بودنم باعث شده لوس بشم! مشهد موندنم شد آغاز حال بد اصلا دوست نداشتم این شهرو مسخواستم برم تهران میخواستم پیشرفت کنم اما… همین مسئله ینی دوری من از درس البته نه که درس نخونم از همون ترم اول به پیشنهاد اساتید میتونستم استاد حل تمرین شم مشکل درسی بچه ها با من بود توو صنعت پیشنهاد داشتم توو موسسات ولی امتحانامو سفید میدادم! اشتباهمو قبول دارم قبول دارم خودمو باید با شرایط وفق میدادم ولی متاسفانه اینکارو نکردم اینم بگم که از همون بعد کنکور توو دبیرستانای تیزهوشان مشهد به عنوان مشاور فعالیتمو شروع کردم بگذریم یه روزی توو سال دوم دانشگاه با دختر خانمی مواجه شدم که قصد خودکشی داشتن به هرطریقی بود منصرفشون کردم ولی این رابطه شد آغاز تنش اساسی منو پدر و مادرم پیش اون دختر نمیتونستم حرف از قطع رابطه بزنم چون دوباره بساط خودکشی بودو… وقتی عزیزجون آقاجون(پدرومادرم) باخبر شدن ازشون خواستم برام خواستگاری برن(صرفا برای اینکه اون رابطه تموم شه) البته این بزرگوارا همچین کاری نکردن و سرکوفتا شروع شد سرزنش ها و زخم زبونا بالاخره به هرطریقی که بود اون رابطه به اتمام رسید اینو خدمتون بگم که پسر مذهبی هستم(خانواده ی مذهبی هم دارم) و یه دانشگاه پشت سرم نماز میخوندن…البته خدا پرده پوش وگرنه من که… اون روزای سخت(که البته تمام هم و غمم بر این بود که دل پروردگارو حتی ذره ای درد نیاره به هرشکلی بود گذشت فضای مجازی بود و فقط دوبار دیدار صورت گرفت بالاخره تموم شد اون دختر غیر مدهبی شد یه دختر چادری نماز اول وقت خون حضرت زهرا شناس که اونم لطف خدا بوده و من فقط وسیله اما سرکوفتاش موند واسه من سرزنشا و زخمای زبونی که صبح تا شب از پدر و مادرم میشنیدم یا حتی توو نگاهشون میدیدم و بغضی که میبردم پیش خدا… اینارو گفتم تا یه شمای کلی از گذشته بدونین هرچند این متنای بی لحن و کلمه های خسته کجا میتونن اون حالا و روزارو بیان کنن گذشت تا تابستان پارسال با دخترخانمی مواجه شدم بازهم فضای مجازی! دلداده ی ایشون شدم(اما نه توو فضای مجازی که توو واقعیت!) شاعر بودن و منم کلماتی مینوشتم فضای مجازی فقط باب آشنایی شد دیدار زیاد داشتیم با هم(خدا ببخشه منو…) دخترمذهبی هستن اون اشتباهو ازش توبه کردیم مس لطفا حداقل شما به رومون نیازید! ما اونجا پامون لغزید تسلیم! اما حالا چیکار باید میکردیم توبه کردیم قطع رابطه کردیم ولی راه حل؟ نمیشد برم به پدر و مادرم مستقیم بگم برام خواستگاری کنین میدونستم مخالفت میکنن چهل شب به هر سختی که بود حرم رفتم بود شبایی که ساعت یک میسر میشدو میرفتم هرجوری هست (البته ب گشتنم به خونه مصادف بود با شنیدن کلی غرغر…) به عزیزجون گفتم شماره ی ایشونو کسی توو حرم بهم داده(دروغ نگفتم البته!چنین شرایطی فراهم کردم) ازشون خواستم زحمت خواستگاری رفتن رو بکشن به کلی زحمت راصی شدن رفتن و نپسندیدن! راستی مادر اوشون درجریان قرار داشتن(همین باعث میشد که رفتارشون غیر عادی باشه یکم!) وعلاوه بر اون از این آشنایی بو بردن حالا منم و مقابلم یه لشکر مشکل حل نشدنی که فقط کافیه اراده ی خدا باشه و در آنی حل شه روز تاسوعا التماس کردم به عزیزجون اما فایده نداشت هرکاری بگین کردم مشاور اهل بیت خدا هیچ فایده ای نداشته الان حدود یازده ماه از آشنایی ما میگذره و ۸ ماه از وقتی که عزیزجون با خبرن حالو روز خوبی ندارم خستم شناخت کافی از ایشون و خانوادشون دارم مشکلایی که عزیزجون مطرح میکنن اینه قدش کوتاهه(اختلاف قدیمون حدود بیستو پنج سانتی متره احتمالا) خیلی خوشکل نیست:/// خانواده واسه من در اولویته خوانوادش مذهبین مادر فوق العاده ای داره یه مشکل البته وجود داره… پدرش… …. … اعتیاد دارن…:((( من شناخت کامل کامل ازش دارم انقدر باهاش معاشرت داشتم که دقیق دقیق بشناسمش بچه ی دبستانی هم نیستم که از روی احساس تصمیم بگیرم احساساتم کورم نکرده من دوسش دارم این دخترو حاج آقا خیلیم دوسش دارم ولی مشکلایی که عزیزجون مطرح میکنن چیزاییه که اصن ایشون نقشی درش نداشته قد و ظاهر(اینو بی تعارف و رودروایسی میگم!خود عزیزجون هم میدونن که از لحاظ ظاهری من این استایل و ظاهرو میپسندم و از نظر من ایشون زیبان) خانواده تقصیر ایشون چیه؟ به خاطر گناه پدرش ما باید چشم ببندیم رو متانت و ایمان این دختر؟ به خاطر چیزایی که تووش نقشی نداشته ما باید این دخترو مواخذه کنیم؟ حاج آقا مستاصلم زندگیم از جریام افتاده نگید اگه تقدیر هم باشین بالاخره یه روز به هم میرسین ما همو دوست داریم بالاخره یکی باید توو این سرزمین باشه به حرف دل من گوش کنه؟ یکی باید باشه دستشو توو دستم بذاره یا نه؟ من کسو کاری ندارم آدمای دور و برم زیادن اما مشکل همشون اینه که بزگرترن واسم! همشون برام آرزو دارن!!!  پدر مادرم برا خودشون عروس میخوان عمو و عمه خاله دایی اینا همه برای پسر دوستداشتنی فامیل همسر میخوان ولی کسی نمیگه این پسر چی میخواد خود خدا میدونه اولویت اولم خداست هرتست مشاوره ای و روانشناسیو مذهبی حاضرم بدیم تا به همه ثابت بشه که میتونیم با هم زندگی بسازیم خستمه حاج آقا بریدم ترک تحصیل کردمو قصد دارم دوباره کنکور بدم تا بلکه این بار برم تهران مشکل اصلی اینه: بی رضایت پدر و مادر خوشبختی معنایی نداره خواهر ندارم حمایت کنه ازم مادربزرگ ندارم از پشتم درآد خدا و اهل بیت کل دارائیمه دیگه نمیدونم چیکار کنم دیگه نمیدونم چه راهیو برم حاج آقا شما رو به امام حسین علیه السلام قسمتون میدم علاوه براینکه دعا کنین تا خدا نگاهشو ازمون برنداره و عزت و آبرومون بده ،راه حلی بم بدین دیگه بریدم… سرتونو درد آوردم ببخشین یاعلی

1 پاسخ‌ها
مهدی عضو سایت پاسخ داده شده 1 سال قبل

سلام
الحمد لله شما پسر خوب و فهمیده ای هستید. من خواسته های شما رو خوندم و درک می کنم. البته خواسته های پدر و مادر شما رو هم درک می کنم.
لازم می بینم چند نکته مهم رو به شما یادآوری کنم.
۱- باید بپذیرید که تجربه شما به اندازه تجربه پدر و مادر شما نیست.
۲- باید بپذیرید که مساله ازدواج یک موضوع ساده نیست که به راحتی بشود از تصمیم اشتباه برگشت.
۳- اعتیاد پدر در خانواده تاثیراتی دارد که نمی شود از آن چشم پوشید و باعث می شود نشود آینده را به خوبی پیش بینی کرد. البته نظر من این نیست که دختری که در این خانواده بزرگ شده است دختر بدی است.
۴- از دست دادن حمایت خانواده برای شما یک فاجعه محسوب می شود.
۵- ظاهر دختر، همین که برای شما جذاب باشد کافیست. منتها به شرط این که مسئولیت این ظاهر را در آینده بپذیرید. چون بعدا نمی شود که بگویید چرا چنین و چنان هستی.
بنابر این توصیه می کنم در مورد تصمیمی که برای ازدواج گرفتید با پدر و مادرتان صحبت کنید.
از مشاوره رفتن کمک بگیرید
بدانید که یک اشتباه بزرگ کرده اید و باید مسئولیت آن را بپذیرید و آن این است که قبل از اینکه ازدواج شما موردتایید خانواده باشد عاشق شدید. این یک اشتباه بزرگ بود. اگر به هر دلیلی این ازدواج سر نگیرد و ضربه های عاطفی بخورید بدانید که شما مقصر بودید و قبل از دیدن جوانب کار عاشق شدید
به درگاه خدا استغفار کنید
احترام پدر و مادر را حفظ کنید
نمازهای اول وقت را ادامه دهید
و توسل کنید به اهل بیت علیهم السلام و به خدا واگذار کنید